توضیحات

قدرت مثبت اندیشی : بخشی از کتاب

خودتان را باور کنید

خودتان را باور کنید! به توانایی‌های خویش ایمان بیاورید! خودتان را دست‌کم نگرفته و بدانید بدون اعتمادی منطقی به‌قدرت های خود، هرگز روی موفقیت و شادمانی را نخواهید دید. احساس حقارت و خوب نبودن مانعی بر سر راه آرزوهای شما قرار می‌دهد. اما اعتمادبه‌نفس، راه شما به‌سوی خوشبختی و واقع‌نگری را باز می‌کند. این کتاب هم، به علت اهمیت همین نگرش ذهنی است که می‌خواهد به شما کمک کند تا خودتان را باور کرده و نیروهای درونی خویش را آزاد کنید.

اطلاع از تعداد افراد بیچاره‌ای که به علت داشتن عقده‌ی حقارت، خود وزندگی‌شان را به نابودی کشانده‌اند، رقت‌انگیز است. اما من نمی‌خواهم شما هم جزو این دسته باشید. ما می‌خواهیم با کمک یکدیگر و تأثیر شگفت‌انگیز ایمان شما، از این گرداب رها شویم.

شبی بعد از یکی از سخنرانی‌هایم مردی به سراغم آمد و بعد از کمی مقدمه‌چینی گفت : « من اصلاً خودم را قبول ندارم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم از عهده‌ی کاری برآیم. من بسیار بزدل و افسرده هستم. احساس می‌کنم دارم غرق می‌شوم. چهل سال دارم، اما چرا باید هنوز احساس حقارت باعث شود به خودم شک داشته باشم؟ من صحبت‌های امشب شمارا در مورد فکر مثبت شنیدم و می‌خواهم بدانم، چطور می‌توانم به خودم ایمان بیاورم؟ خواهش می‌کنم کمکم کنید.»

به او گفتم : « خب، دو کار باید کرد. اول اینکه باید ریشه‌ی این مشکل را پیدا کنیم یعنی بفهمیم چرا شما احساس ضعف می‌کنید که این، نیازمند تحلیل‌های عمیق روانکاوانه است و زمان زیادی می‌برد. اما من فرمول سریع‌تری دارم .» آن مرد با خوشحالی پرسید : «چه فرمولی!؟»

ادامه دادم : « پیشنهاد می‌کنم همین امشب تا انتهای این خیابان را پیاده رفته و کلماتی را که می‌گویم، تکرار کنی. حتی هنگام خواب نیز، آن‌ها را بارها و بارها با خود تکرار کن. فردا صبح، قبل از برخاستن از بستر نیز، همین کار را انجام بده. قبل از رسیدن به مهم‌ترین قرار ملاقات خود نیز سه بار دیگر آن‌ها را بگو. البته فراموش نکن که باید باایمان کامل آن کلمات را به زبان بیاوری تا قدرت لازم برای غلبه بر عقده‌ی حقارتت به تو عطا شود .» و آن کلمات این بود :

 

در پناه خداوند بلندمرتبه، انجام هر کاری برایم ممکن است.

 

آن مرد از شنیدن این جمله، جا خورد و مدتی به من خیره شد. سپس درحالی‌که چشمانش برق می‌زد، گفت : « بسیار خب آقای دکتر، بسیار خب» من دور شدن او را در سیاهی شب دیدم و احساس کردم، ایمان درونش را بیدار کرده‌ام.

از آن شب به بعد، آن مرد مرتباً مرا در جریان روند پیشرفتش قرار می‌داد و می‌گفت آن چند کلمه‌ی به‌ظاهر ساده، زندگی‌اش را زیرورو کرده است. البته او توانست با کمک یک روانکاو به ریشه مشکلش نیز پی ببرد و آن را درمان کند. حالا او، خود را مردی قوی، باثبات و سرشار از اعتمادبه‌نفس می‌داند؛ مرد باایمانی که معتقد است جریان‌های زندگی موافق او هستند نه علیه او .